
![]()


![]()

ღ عشق مثل آب ميمونه ღ
ღ که ميتونی توی دستت قايمش کنی ღ
ღ آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست ღ
ღ قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی ღ
ღ ღ اما دستت پر از خاطره است... ღღ





![]()


![]()

نوشته شده توسط ღ مهدی ღ در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 0:50 موضوع | لینک ثابت
من از خوش باوری محبت جستجو کردم

![]()
![]()
محبت ![]()
![]()
چه کلمه غریبیه
امروز اینو یه جایی خوندم
واقعا درست می گه که خوش باورا دنباله محبت اند 
محبت کجاست؟


نظر شما جیه؟


نوشته شده توسط ღ مهدی ღ در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 0:18 موضوع | لینک ثابت


این گلها هم تقدیم به اونایی که منو با نظرهاشون یاری می کنن...
نوشته شده توسط ღ مهدی ღ در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت

نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد ,
نیگاش کردم یه دختر بچه پنج
شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
- سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با
چشاش داشت می خندید
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
- اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو
نوازش می داد
- نههه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا
بچه , یه دختر و یه پسر
سوار تاب شده بودن و بازی میکردن
خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش
کردم
- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب
بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که
کنترل خنده برام مشکل بود با
چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می
زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم
بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو
گذاشت روی گونه ام , خیلی
جدی نگام کرد
- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین ,
خیلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش
که روی گونه ام ثابت مونده
بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
- ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
- نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
- بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و
از روی تاب پریدن پایین
- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه
کرد و گفت :
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن
آهو...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال
دیگه ازش بپرسم که بچه ها
از راه رسیدن
- سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
- سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر
کوچولوی همراهش موهای بلند
خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو
نگاه کرد و پرسید :
- این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو
نشون می داد گفت :
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده ,
توی یه تصادف
رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه
روزه که مرده , ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش
صورتشو گرفت و به شدت گریه
کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای
ضربان تند قلبمو به وضوح می
شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک
پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش
فشار داد تا مرد , ببین ...
با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک
نسیم یه خط متورم سیاه ,
یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت
بد می شد نمی تونستم چیزی رو
درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم
:
- و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از
گشنگی و تشنگی , زن بابام
منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی
تاریک بود , شبا می
ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و
از خدا خواستم منو ببره
پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل
کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه
فیلم وحشتناک بود تا واقعیت
سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو
گرفته بود و می کشید : - بریم
آهو جون ؟
- ما باید بریم .
به خودم اومدم ,
- کجا ؟
مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
- اون جا
آهو خندید و گفت :
- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره
, خدا با ما بازی می کنه ,
تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
- اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی
خیس , اونقدر که تصویر
اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده
بود بپرسم :
- خدا ..خدا چه شکلیه ؟
و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و
شروع کرد به رقصیدن
همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی
هم همراه آهو شروع به رقصیدن
کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو
پوشونده بود رقص آروم و
رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می
خوند , ناخودآگاه منو به یاد
خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه
صدای آواز مثل یه موسیقی
توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
ღ ღ ღ
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و
اثری از بچه ها نبود نمی
دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی
تونستم چیزایی که دیده بودم
باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از
آسمون که مانی نشون داده
بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود ,
نزدیک هم , و یکیشون پر نور
تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی
ღ کوچولوتر ღ

نوشته شده توسط ღ مهدی ღ در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 14:44 موضوع | لینک ثابت

![]()


![]()

قفس داران سکوتم را شکستند
دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پا به پای عشق رفتن
پرو بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بيرون کشيدند
چه بي پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج مي زد
ولي رويای دورم را شکستند

![]()


![]()

نوشته شده توسط ღ مهدی ღ در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 21:22 موضوع | لینک ثابت
ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ
نوشته شده توسط ღ مهدی ღ در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 19:38 موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خیال کردم بری میری از یادم تورفتی و نرفت چیزی ازیادم
تورفتی تازه عاشق تر شدم من از اونی هم که بود بدتر شدم من
صبح تا شب این شده کارم که واسه چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی تو تموم کس و کارم
تو به داد من رسیدی وقتی تنهایی مو دیدی تونذاشتی برم از دست اگه چیزیم هنوزم
نازنینم امید شیرینم من به جز تو کسی نمی بینم
از اون روز که رفتی یه روز خوش ندیدم
به جز دستای گرمت بلا وخوش ندیدم
زندگیمو به پای تو دادم اون روزا رو نمیره از یادم
نازنینم برس به فریادم
نوشته شده توسط ღ مهدی ღ در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 19:28 موضوع | لینک ثابت
![]()

![]()
خانه ام بی آتش 
دست هایم بی حس و نگاهم نگران 
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب 
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده 
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده 
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس 
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس 
طاقتش را داری که ببینی هر روز 
زیر رگبار نگاهی هرزه 
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟
گر اینگونه ای آری بنویس 
من دگـر خسته شـدم 
باز تا کی به دروغ بنویسم
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟
رنگ نیرنگ آبی ست ؟
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ 
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس 
قسمت می دهم امّا به قلم
آنچه می بینی و دیدم بنویس 
از خدا 
از قفس خالی عشق 
از چراگاه هوس 
از خیانت 
از شرک 
از شهامت بنویس
بنویس از کمر بـیـد شکـسته 
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته 
از من 
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود 
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش 
صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا 
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان 
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است 
من دگـر خـسته شـدم 
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ 
این همه مورد خوب





![]()




نوشته شده توسط ღ مهدی ღ در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 21:21 موضوع | لینک ثابت

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آوازه شبانه دوره گردی
که از سازش عشق می بارد
به اسرار عشق پی برد و زنده شد

برای دیدن عکسای عاشقانه روی ادامه مطلب کلیک کنید ![]()
نوشته شده توسط ღ مهدی ღ در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:59 موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از غوغای زندگی تا سکوت مرگ
از گریه کودکی تا لبخند عشق
دوستت دارم 
رفاقت یادت نره (نظر) ![]()
نوشته شده توسط ღ مهدی ღ در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 1:27 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام عزیزان
ممنون که به کلبه کوچیکه من اومدین.
من اسمم مهدی هستش و نوزده سالمه .
امیدوارم که با این وبلاگ همیشه همراه باشید و با حضور و نظراته گرمتون یاوره ما ...
دوستتون دارم.
ღ♥ღبازیچه دست یار بودن عشق است ღ♥ღ
ღ♥ღدر پنجه غم شکار بودن عشق است ღ♥ღ
ღ♥ღدر محکمه ای که یار باشد قاضی ، طناب دار بودن عشق است ღ♥ღ
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY